
به اقبال خودم خندیدم امشبروانم را به خود سنجیدم امشب بگفتم از کجایی؟ تا کجایی؟ میان این و آن را منتهایی! خودی را گر شناسم من ز تدبیر جهانگیرم جهانگیرم جهانگیر مقام آدمی در کارِ ما بود! ندایآدمی پیکارِ ما بود! ولی دیوانِ مست روز گاران چنان بستند ضمیرم را به طوفان ز اوج قله های آسمانی کشانیدم به سوی زندگانی ولی این زندگی در کار ما نیست به بزم عیش ما خمّار ما نیست به زنجیر شفَق پیچیده ام من طلوع شمس را نا دیده ام من گریبان گیر ظلمت های وحشت اسیر چنگ نا فرجام دهشت غروبِبی طلوع نو جوانی سرشک نا تمام زندگانی چرا من بسته ی تقدیرخویشم؟ چرا من خس...
ادامه مطلب
بــــیا ســـر کن ندای همـــزبانی بیـــــا تر کن قلم در خون جــانی نویســـــــــش آیه لا تقتــــــلوا را بگو کشتن حرام است ار بـدانی رشاد فکری...
ادامه مطلب