جاده خاکی های عشقش بس خرابم کرده است
سخت میپیچم میان کوه و دریای که نیست
میروم امروز را با آنکه در ها بسته است
تا نگیرد از یخن روزی زلیخای که نیست
کفش هایم روزی خواهد آمد از آن سوی مرز
کفش هایم شاید...اما در کفِ پای که نیست
با دو چشم خیس برگشتم میانِ دفترم
روی نام خود زدم خطّی و امضای که نیست
رفته ام اینبار صحرایی که مجنون هم نرفت
تا سراغم را نگیرد عشق لیلای که نیست
رشاد
برچسب:
نویسنده: یاسین زمانی