
منت این روز گار و خانهی ویران منسرنوشت واژگون و آفت دوران منبسته ام پای خودم را در تماشای خیالبا خودم گفتم که روزی میکنی پرسان منمن ندانستم که روزی محو گیسوی تو امیا چو خنجر میزنی با مژه ها در جان مندست و پایم حلقه و زنجیر باران است لیکتا قیامت آرزو دارم همین زندان منیک طواف زلف پیچان تو در صحرای عشقمی برد از من خطا و آن همه عصیان منهرچه از مجنون سخن گفتند بی خود گفته اندمن خودم مجنون شدم لیلای من ای جان مناشتیاق وصل تو با من چه ها گویی نکرد!در تنور عشق خود وااا کرده یی بریان منلحظهی هم در نبودت سخت دلتنگم بیابی تو هیچ رنگی ندارد سفرهی مهمان منیک صدا...
ادامه مطلب