خرید بک لینک
به اقبال خودم خندیدم امشب

روانم را به خود سنجیدم امشب

بگفتم از کجایی؟ تا کجایی؟

میان این و آن را منتهایی!

خودی را گر شناسم من ز تدبیر

جهانگیرم جهانگیرم جهانگیر

مقام آدمی در کارِ ما بود!

ندای آدمی پیکارِ ما بود!

ولی دیوانِ مست روز گاران

چنان بستند ضمیرم را به طوفان

ز اوج قله های آسمانی

کشانیدم به سوی زندگانی

ولی این زندگی در کار ما نیست

به بزم عیش ما خمّار ما نیست

به زنجیر شفَق پیچیده ام من

طلوع شمس را نا دیده ام من

گریبان گیر ظلمت های وحشت

اسیر چنگ نا فرجام دهشت

غروبِ بی طلوع نو جوانی

سرشک نا تمام زندگانی

چرا من بسته ی تقدیر خویشم؟

چرا من خسته از تصویر خویشم؟

صدا می پیچد از ترس وجودم

به نیستی میرود این هست و بودم

ندا سر میدهم پروردگارا!

بگیر دست تزلزل بار مارا

در این وحشت سرای نا مسلمان

سری را میز نند با نام قرآن

خودی را اول انسان می شمارند

عجب اینکه مسلمان می شمارند

چسان دیدی؟ ندای اهل تبیین

که تفسیر دیگر دارند از این دین

جهالت های ایشان دیده ام من

بسی بر خویشتن نالیده ام من

گمان بردند رهِ جانانه کردند؟

طواف جهل بر بت خانه کردند!

اسیر راه کج گشتند و رفتند

صدای ما چنان بستند و رفتند

به طوفان تلا طم بار پستی

به کنج خلوت شب های هستی

پناهی،راهی میخواهم الهی

ازین ماتم سرایِ پر گناهی

بگیردستم که افتادم به زنجیر

بسی زنجیر ها از جنس تکفیر

چنان آسان گرفتند لفظ کافر

که گویی مانده است میراث مادر

نداری باورم؟ سوگند به یزدان

مسلمانم مسلمانم مسلمان

رشّاد 1395/11/12 گرگان- ایران

برچسب: ندای,آدمی, نویسنده: یاسین زمانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:59

صفحه بندی