با تو میگویم حدیث دیگری
گفت با الماس در معدن زغال
ای امین جلوه های لازوال
همدمیم و هست وبود ما یکیست
در جهان اصل وجود ما یکیست
من به کان میرم ز درد ناکسی
تو سر تاج شهنشاهان رسی
قدر من از بد گلی کمتر ز خاک
از جمال تو دل آئینه چاک
اقبال لاهوری
برچسب: حکایت الماس و گردو,
نویسنده: یاسین زمانی