عبدالمصور رشاد

متن مرتبط با «صبح امید ای وطن» در سایت عبدالمصور رشاد نوشته شده است

پاییز

  • نیلوبلاگ

    عبدالمصور رشاد جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ ، 8:54 من درختِ زرد رنگی مثل پاییزم دیگراز سکوت و غم چنان لبریزِ لبریزم دیگرگاه گاهی در تلاطم های دلتنگیِ خوداشک میریزم وَ میریزم وَ میریزم دیگرمینویسم اینسخن را که مکرر گفته امنامهی ناخواندهی بر روییکمیزم دیگرمیفریبم چشمخود را تا بخوابد لحظهیکی توانم تا فریبم قلب شب خیزم دیگراز افق های بهاری، سبز، افتادم به دورچون درخت زرد رنگیمثل پاییزم دیگررشاد۹۶.۶.۱۵ساعت ۱۱:۳۰ شب ...

    ادامه مطلب
  • ندای آدمی!

  • نیلوبلاگ

    به اقبال خودم خندیدم امشبروانم را به خود سنجیدم امشب بگفتم از کجایی؟ تا کجایی؟ میان این و آن را منتهایی! خودی را گر شناسم من ز تدبیر جهانگیرم جهانگیرم جهانگیر مقام آدمی در کارِ ما بود! ندایآدمی پیکارِ ما بود! ولی دیوانِ مست روز گاران چنان بستند ضمیرم را به طوفان ز اوج قله های آسمانی کشانیدم به سوی زندگانی ولی این زندگی در کار ما نیست به بزم عیش ما خمّار ما نیست به زنجیر شفَق پیچیده ام من طلوع شمس را نا دیده ام من گریبان گیر ظلمت های وحشت اسیر چنگ نا فرجام دهشت غروبِبی طلوع نو جوانی سرشک نا تمام زندگانی چرا من بسته ی تقدیرخویشم؟ چرا من خس...

    ادامه مطلب
  • فقط برای تو!

  • نیلوبلاگ

    بی قرارم بی قرارم بی قرارم، نیستی! دلبر شب زنده دارم، در کنارم نیستی! آسمان بخت من امشب به تاریکی کشید هی ز هجرت همچو باران اشکبارم، نیستی! خانه تار و چشم تار و قلب مجنون تار تار نورِ محراب وجودم ، تار تارم ، نیستی! اشک هایم رنگ قلبت را به رخسارم کشد قطره قطره میچکد ،چون جویبارم،نیستی! زلف پیچان ترا گاهی تصور می کنم بر گلویم چون تناب و سر بدارم، نیستی! خود همی گفتی که دستم را نگیری دلبرم دست در دستت نهم ای شهسوارم، نیستی! رشاد ...

    ادامه مطلب
  • ای معشوق!

  • نیلوبلاگ

    تو قلبم برده ی با خود نفس با چه برون آرم؟ برای کشتنم دیگر نیازِ چشم و ابرو نیست! رشّاد...

    ادامه مطلب
  • ندای همزبانی

  • نیلوبلاگ

    بــــیا ســـر کن ندای همـــزبانی بیـــــا تر کن قلم در خون جــانی نویســـــــــش آیه لا تقتــــــلوا را بگو کشتن حرام است ار بـدانی رشاد فکری...

    ادامه مطلب
  • صبح امّید

  • نیلوبلاگ

    ای سکوت نیمه شب "بگزار تا فـریاد را برکنم از دل" , دمی آن نـوحهء آزاد را بر سماع صبح امیدم بگـریم" , تا که او باز گویــد قصهء آن رفتــه ام بربـاد را رشاد فکری...

    ادامه مطلب
  • حکایت الماس و زغال

  • نیلوبلاگ

    از حقیقت باز میگشایم دری با تو میگویم حدیث دیگری گفت با الماس در معدن زغال ای امین جلوه های لازوال همدمیم و هست وبود ما یکیست در جهان اصل وجود ما یکیست من به کان میرم ز درد ناکسی تو سر تاج شهنشاهان رسی قدر من از بد گلی کمتر ز خاک از جمال تو دل آئینه چاک اقبال لاهوری...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    صبح امید که | صبح امید | صبح امید حامد زمانی | صبح اميد | صبح امید وطن | صبح امید حامد زماني | صبح امید زمانی | صبح امید که بد معتکف | صبح امید ای وطن | صبح امید مرضیه