عبدالمصور رشاد

متن مرتبط با «حکایت الماس و گردو» در سایت عبدالمصور رشاد نوشته شده است

مرو!!!

  • نیلوبلاگ

    بهارِ من خزان است و دلم سرد ندانستیغمت با من چهها کرد تو رفتی شهر ما خالیست،لطفا فقط یک بارِ دیگر زود برگرد..!رشاد...

    ادامه مطلب
  • یوسف پیراهنی

  • نیلوبلاگ

    سنگِجفای یار و همین "شیشهیدل" استایناز خطوطِ ماندهی یکعمرِ باطل است دیوانه ام اگر ، تو مزن پای، نقش مندیوانهدر مقام خودش خیلی عاقل است بی تو نفس کشیدن من سخت می شودبی تو نفس کشیدن من...آه مش...

    ادامه مطلب
  • چطور؟

  • نیلوبلاگ

    حالا که از میان شما کم شوم بررسی از مرجع چطور؟ طبق کپی رایت ....سر فصل های این همه ماتم شوم بررسی از مرجع چطور؟ طبق کپی رایت وابستگی به شانهی هر بی نسب بس استدر خود مثالِ حضرت آدم شوم چطور؟... از بس که داغ دیده ام و درد و رنج و آهپرچم به دستِ قافلهی غم شوم چطور؟ یا شام در غروبِ غم انگیز زندگی....چون اشک از نگاه خودم خم شوم چطور؟ دیریست از نفس کشیدن خود سیر گشته امدر کام مرگِ خویش فراهم شوم چطور؟ بخشوده ام جفای تو را صد هزار بارگر جانشینِ قبلهی حاتم شوم چطور؟ رشاد...

    ادامه مطلب
  • آهوی مست

  • نیلوبلاگ

    بگذر از محفل نشینی در دل ایّام باشنقشهی هفتاد شهرِعشق را رسّام باش شهرتت روزی جهانی می شود میدانم و...شور برپا میکنی جانا کمی بینام باش! با وزیرت یکه تازی کردی در شطرنج عشقشاه مَیدانم فدایت یک کمی آرام باش شوخ، مستی میکنی آهوی وحشی خواهشاخواهشا آهوی مستم اندکی هم رام باش نمره کم آورده ام لطفا تو ای استاد عشقیاری ام ده آبروی این دل ناکام باش رشاد...

    ادامه مطلب
  • ابروی نستعلیق

  • نیلوبلاگ

    سجده عشقت که رکنِ اولِ دین من استدر تو پیچیدن سلوکِخوبِ آیین من استاز کتابِ امتحانِ زندگی سر تا به پاخطِّ بررسی از مرجع نستعلیق طبق کپی رایت ِ بررسی از مرجع ابروی طبق کپی رایت تو تمرین من است #رشاد_مصور...

    ادامه مطلب
  • عشوه

  • نیلوبلاگ

    عبدالمصور رشاد جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ ، 8:49 در سکوتش نرم لبخندی برایم بسته بودفرش عشقش را میان قلب من آرسته بودوصف او پیچیده در محفل میان گلرخانعشوه هایش تند و در مهرش ولی آهسته بودهمدلی ، رفتار خوبش یاد می آید مرایاد آن روزی که با من کاملا وابسته بودخسته بودم بر فراز بام تاریک خودمبر فراز بام تاریک خودش او خسته بوداشک میریزم بیاد اولین دیدار ماندر سکوتش نرم لبخندی برایم بسته بودرشاد ...

    ادامه مطلب
  • تهداب جنون

  • نیلوبلاگ

    عبدالمصور رشاد جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ ، 8:58 تهداب جنونی به دل انداخته امقصری ز غمِ دوریخود ساخته امبی دین اگرم گویی ندارم باکیدین را به نگاه بتی من باخته امرشاد ...

    ادامه مطلب
  • تقویم خنده ها

  • نیلوبلاگ

    عالم همه از خون دلم رنگین استسر لشکریک قافلهیغمگین استدر تقویم خنده های عمرم دیدمآمارِ شمارشِ دلم پایین استرشاد...

    ادامه مطلب
  • درد دوری

  • نیلوبلاگ

    درباره سايت عبدالمصور رشاد بیا برخیز تا صبح امیدت گل فشان بینی* ز آهنگ دل انگیز و نوای صبح بیداری ...

    ادامه مطلب
  • فقط برای تو!

  • نیلوبلاگ

    بی قرارم بی قرارم بی قرارم، نیستی! دلبر شب زنده دارم، در کنارم نیستی! آسمان بخت من امشب به تاریکی کشید هی ز هجرت همچو باران اشکبارم، نیستی! خانه تار و چشم تار و قلب مجنون تار تار نورِ محراب وجودم ، تار تارم ، نیستی! اشک هایم رنگ قلبت را به رخسارم کشد قطره قطره میچکد ،چون جویبارم،نیستی! زلف پیچان ترا گاهی تصور می کنم بر گلویم چون تناب و سر بدارم، نیستی! خود همی گفتی که دستم را نگیری دلبرم دست در دستت نهم ای شهسوارم، نیستی! رشاد ...

    ادامه مطلب
  • اولین بهار!

  • نیلوبلاگ

    دل من چه بی قرار و من عجب قراری دارمهمه درد عشق دارم چه عجب نگاری دارم همه از سردی دنیا و زمستان و دل سردِ زمینشکوه دارند،خوشم من که عجب بهاری دارممن ازین دغدغه های دل فریبِ همه عمرنهراسم که چو همت به بلندای چناری دارم ز قرار قصه دل به حریم عشق پاک تو رسمبگشا درب حرم برمن بیچاره شراری دارم شبِ دیجورِ تو ام من، رخ چون ماهِ تابانتبنما به سوی رویم ، چه عجب خماری دارم رشاد ...

    ادامه مطلب
  • جوانی

  • نیلوبلاگ

    جوانی را و گاهی زندگانی را هزاران بار میگویم چو رعدی یک صدا کردی، چو برقی رفتی از پیشم رشّاد...

    ادامه مطلب
  • ای معشوق!

  • نیلوبلاگ

    تو قلبم برده ی با خود نفس با چه برون آرم؟ برای کشتنم دیگر نیازِ چشم و ابرو نیست! رشّاد...

    ادامه مطلب
  • آفت دوران

  • نیلوبلاگ

    منت این روز گار و خانهی ویران منسرنوشت واژگون و آفت دوران منبسته ام پای خودم را در تماشای خیالبا خودم گفتم که روزی میکنی پرسان منمن ندانستم که روزی محو گیسوی تو امیا چو خنجر میزنی با مژه ها در جان مندست و پایم حلقه و زنجیر باران است لیکتا قیامت آرزو دارم همین زندان منیک طواف زلف پیچان تو در صحرای عشقمی برد از من خطا و آن همه عصیان منهرچه از مجنون سخن گفتند بی خود گفته اندمن خودم مجنون شدم لیلای من ای جان مناشتیاق وصل تو با من چه ها گویی نکرد!در تنور عشق خود وااا کرده یی بریان منلحظهی هم در نبودت سخت دلتنگم بیابی تو هیچ رنگی ندارد سفرهی مهمان منیک صدا...

    ادامه مطلب
  • حکایت الماس و زغال

  • نیلوبلاگ

    از حقیقت باز میگشایم دری با تو میگویم حدیث دیگری گفت با الماس در معدن زغال ای امین جلوه های لازوال همدمیم و هست وبود ما یکیست در جهان اصل وجود ما یکیست من به کان میرم ز درد ناکسی تو سر تاج شهنشاهان رسی قدر من از بد گلی کمتر ز خاک از جمال تو دل آئینه چاک اقبال لاهوری...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    حکایت الماس و گردو |